امشب بالاخره براي اولين بار رفتيم خونه دو تا دوست كه دو سال پيش عروسيشون رفته بوديم
و فرصت نشده بود بريم خونه شون
مي تونم بگم يه سالي بود كه اين قدر نخنديده بودم
خوشحالم كه هنوز مي تونم بلند بخندم
فكر مي كنم هر كدوم از ما براي اينكه هنوز از ته دل مي خنديم بايد واقعا احساس خوشبختي كنيم
و فرصت نشده بود بريم خونه شون
مي تونم بگم يه سالي بود كه اين قدر نخنديده بودم
خوشحالم كه هنوز مي تونم بلند بخندم
فكر مي كنم هر كدوم از ما براي اينكه هنوز از ته دل مي خنديم بايد واقعا احساس خوشبختي كنيم

3 Comments:
عروسي منم دو سال پيش بود اما خونه من نيومدي هنوز.... خيلي خونهام دوره آخه.... خوش باشي. فردا تولد احسانه. من براي مهموني گرفته! البته مهموني پرخندهاي نخواهد بود.... کلي کار دارم. قيمه درست ميکنم و استيک! :) ليلا هم تهچين درست ميکنه و سوپ.... خوبه؟ :)
رفتین خونه رامتین؟
براش چراغ بردین؟
کجا موندی پس ؟ نمی نویسی چرا؟
Post a Comment
<< Home