Thursday, June 15, 2006

عقل؟

در ضمن
يه كم بزرگ شدم
ولي عاقل ؟
به صرفه نيست
همين طوري بهتره

بودن يا نبودن ــ رفتن يا موندن

اين جريان رفتن گيجم كرده
يه دوستي مي گه تا تو از گيجي در بياي همه رفتن و فقط تو موندي
ولي خوب همون طور كه ديوانگي هم عالمي دارد اين گيجي ما هم عالمي دارد
البته اگه رامتين بود الان مي گفت گيجي تو همونه...
خيلي خوب بابا
به هرحال ماجراي اين رفتن يا موندن هيچ كم از بودن يا نبودن نداره
ولي حل اين مسئله كه تا حالا مي گفتم پول مي خواد و وقت و حال و انگيزه و ...
فقط با يه چيزه نه اين چيزاي بالا
خواستن
كه حالا مسئله شد دوتا مي خوام يا نمي خوام؟

Sunday, April 02, 2006

ديشب مثل يه دختر شونزده ساله احساساتي
يا شايدم مثل يه آدم مست كه مي خواد ادعا كنه حواسش سرجاشه و عاقلانه داره حرف مي زنه
سه چهارساعت بلاانقطاع حرف زدم
و سر دو تا آدم جاافتاده حسابي رو خوردم
احساس مي كردم دارم سبك مي شم
ولي وقتي اومدم خونه خودم از كار احمقانه خودم تعجب كردم
و كلي فحش نثار خودم كردم
خودت بودي چي مي گفتي؟
هميشه يادم مي ره قبل از اين كه شروع كنم به سخنراني و درد دل
اول فكر كنم چرا مي گم
و بعد فكر كنم به كي مي گم
و از همه مهم تر اين كه چه طوري مي گم
آخرش براي اين كه خودم رو اميدوار كنم
گفتم
عيب نداره بزرگ مي شي
عاقل مي شي
ولي مي شم؟

Wednesday, March 29, 2006

هميشه وقتي چيزي رو مي فهمم
مي گم حيف
كاشكي زودتر فهميده بودم
ولي واقعيت اينه كه زماني كه اون چيز رو نمي فهميدم
اصلا براي من وجود نداشته كه بخوام بفهممش

Monday, March 27, 2006

تصميمم رو گرفتم
از امروز شروع مي كنم
فعلا خودم
اگه نشد مي رم كلاس
به ليلي خانم قول دادم اقدام كنم براي مهاجرت
قول دادم كه مجبور شم يه تكوني به خودم بدم
حالا هم نوشتم گذاشتم اينجا كه مجبور شم
شايد تو رودربايستي گير كنم :)
سارا كه مي گه اول بايد مدرك زبان بگيري بعد فرم پر كني
شروع خوبيه
بهتر از اون اينه كه من چيزي براي از دست دادن ندارم
فقط زمان ارزش داره
كه اونم بايد سعي كنم از دست ندم
اگه كسي كمكي به فكرش مي رسه بگه
مازيار بد و بيراه نگو
خوب درسته ده سال دير كردم
ولي خوب
...

Saturday, March 25, 2006

چي‌؟

عاشق هيچ وقت نمي فهمه
به خاطر ضعفش عاشق شده
يا به خاطر عشقش ضعيف شده
شايدم عاشق اصلا نمي‌دونه ضعف چيه
درست مثل ما كه اصلا نمي دونيم عشق چيه

Wednesday, March 22, 2006

ديشب يه چيزي نوشتم
گذاشتم اينجا
امروز اومدم ديدم نيست
لج كردم دوباره ننوشتم
:)
آخه اين چه وضعشه بعد از اين همه وقت هوس كردم حرف بزنم
اين تحويلم نگرفت
شايدم قهر كرده بايد كم كم منتش رو بكشم

Tuesday, March 21, 2006

دوباره

مثل ديدن يه دوست خيلي خيلي صميمي و خيلي خيلي قديمي
كه بعد ازسال‌ها مي بينيش
و اونقدر حرف داري و اتفاقايي كه بايد براش بگي
و مي بيني وقت نمي شه همش رو بگي
و بهتره كه اصلا چيزي نگي و فقط
امروز رو لذت ببري از اين كه هست
و حسش مي كني
...
شايد براي اين ساخته نشدم كه تنها باشم و حرف نزنم
نمي دونم

Sunday, January 29, 2006

امشب يه دفه هوس كردم
دوباره اينجا يه چيزايي بنويسم
اين چند وقت خيلي شلوغ بود
كلاس‌هاي دانشگاه داشت ديوونه ام مي كرد
تموم شد و به خير گذشت و ديگه هم كلاس نمي گيرم
استراحت لازم دارم
اين جمعه براي اولين بار كنسرت بچه هاي كلاس موسيقي ام خراب شد
البته بيشتر خودم فهميدم و خودشون
ولي از همه بدتر اين بود كه اشكال كار فقط از من بود
كه نتونستم برخلاف هميشه تمركز داشته باشم و همه چيز رو فراموش كنم و برم تو دل كار
اونام كورشده‌ها حس من حسابي گرفته بودن و هر ... دلشون خواست كردن
جالبتر اين كه هواي پاركينگ خونه يكي از بچه ها كه كنسرت رو انداخته بوديم اونجا بدجوري سرد بود
وسط دو تا از قطعه ها
دو نفر گلاب به روتون
دستشويي رفتنشنون گرفته بود
يكيشون دووم اورد آخر قطعه رفت
اون يكي هم وسط قطعه
فكر كنم بايد بازنشست شم

Sunday, August 21, 2005

اولين تجربه

اولين تجربه ام در درس دادن به دانشجوهاي دانشگاه علمي كاربردي
از اوني كه فكر مي كردم جالب تر بود
از دختر و پسر هجده ساله تا مرد پنجاه ساله تو كلاسم بود
كه براي اين فقط اومده بود كه مدرك بگيره و پايه حقوقش تو شهرداري بيشتر شه
مي گفت از كامپيوتر متنفره و نمي دونه گرافيك يعني چي
گفتم پس چرا يه رشته ديگه انتخاب نكرديد
گفت فعلا اين موجود بود
با هزار تا كلك براي هركدومشون يه كار و فعاليتي كه بتونن كلاس رو تحمل كنن تراشيدم
فعلا بيشترشون راه اومدن
روزهاي اول از اونجايي كه تجربه بيشترم كار موسيقي با بچه هاي شيش هفت ساله بود با همون لحن و سبك و سياق
باهاشون رفتار مي كردم
بهشون گفتم اين اولين تجربه منه
تعجب نكنين
زياد با آدم بزرگا كارنكردم
يه بار يه دفعه مثل كلاس موسيقي هام كه بچه ها گوش نمي دن يه دفعه مي گم ديوار!!
همشون مي گن بعله
منم مي گم مگه شما ديوارين؟
من با ديوار بودم شما ها به سروصداتون ادامه بدين
بعد همه شون چهارچشمي گوش مي كنن
وقتي داشتن سرو صدا مي كردن
بي اختيار و طبق عادت گفتم ديوار
يه دفعه هم ساكت شدن
خنديدم گفتم ا چه جالب
اينجا هم كار مي كنه
گفتن چي؟؟؟
گفتم هيچي مگه من چي گفتم كه همتون ساكت شدين
گفتن منظورتون از ديوار چي بود
براشون تعريف كردم
كلي خنديدن
از اون به بعد حسابي هوامو دارن
خودشون به هم تذكر ميدن
آقاهه كه تو شهرداريه قرار شد به جاي اجراي صفحه بندي مجله و طرح جلد مجله يه مقاله درباره
فرهنگ شهري و شهرسازي و ...
بياره و براش تصوير پيدا كنه و مقاله شو دستي صفحه بندي كنه
خلاصه حكايتها داريم
خدا به خير بگذرونه

Monday, July 25, 2005

اي داد

يادم رفته بود وبلاگ دارم :)
حالا كه يادم افتاده چيزي ندارم اينجا بنويسم
چند وقتيه فقط كار مي كنم و مي خوابم و خواب بد مي بينم و سعي مي كنم كه صبح زود بيدار شم و برم سر كار
ولي تا ده يازده زودتر نمي رسم
دارم درستش مي كنم
بهتر شده
دو سه روزه بهتر شده
بهترم ميشه